رخسار
آنکه رخسار ترا رنگ گل و نسرین داد
صبرو آرام تواند به من مسکین داد
نامزد(عامیانه)
می خام نامزد انتخابات آینده رهبری شوم، آخه من خیلی خوب سخنرانی می کنم، به خدا قول می دم که وقتی رای نیاوردم فتنه نکنم! آقا شما نمی دونید کجا باید برم؟ اصلا انتخاباتش کی هست؟
بازی
بازی با زندگیست احتمالا این، زندگی!! هه هه!! نداشتیم که با آن بخواهیم بازی کنیم، آره نداشتیم، اما چند ماهیست که تو همه ی آن نداشته ی عمرم شده ای، همه ی همه اش، همه ی آرزوهای خشکیده ام زنده شدند، چند ماهیست.
آره، به خدا بازی با، زندگی که نه، اما بازی با بودن است. که این راه ، برگشتی ندارد، فیلمهای جاسوسی را که دیده ای حتما تو، اگر عضو سازمانشان شوی ، و بعد بخواهی جدا شوی، به خاطر دانستنت میکشندت، چون تو شعور داری، چون میدانی تو، چیزهایی را که اگر بخواهی با آنها نباشی ، باید ندانی، پس باید بمیری.
خب این هم دقیقا همینطور است، بلکه بدتر؛ آره، خیلی بدتر. برگشتی ندارد که، همه اش رفت است، بازی برگشتی در کار نیست، یک تک بازی است، در دل من، تو هم میهمان، هرگلی که بزنی، ارزشش دو چندان، برای مساوی آمده ای اصلا، و اینکه گلی نخوری، حداقل.
من هم عضو سازمانِ تو شده ام، سازمانِ تو، برگشتی ندارد که، جدایی ام، نبودن است، محو شدن نگاهت است از گرهِ گرم با نگاهم، کر شدن است، برای نشنیدنِ صد باره ی صدایِ خنده هایت، اصطلاحاتِ شیرینت، کور شدن است، آره، کور شدن، برای ندیدنِ راه رفتنت، نشستنت، نوشتنت، اخم کردنت، خندیدنت، دویدنت، خوابیدنت، کورِ کور، کرِ کر، فرقی با نبودن ندارد، نباشم بهتر است.تازه، این سرم را باید به دیواری چیزی بکوبم، تا پاک شود، همه ی خاطره هایت.
می بینی که، برگشتی ندارد، دل من میزبان است، میزبانی که پایش را از گلیمش درازتر کرده است، می خواهد کار راتمام کند، در همین بازی رفت، چون برگشتی ندارد ، اما، اما نمی تواند، دیگر نایی ندارد، فکر کنم باید مجازات شود، اعدام، به خاطر پایش، که دراز تر شده است، چه غلطا!
تو که باخت نمی دهی، باخت را من دادم، بد. نبودن را بایستی،پس.
همین دونیا
از همین دونیاست، همین دونیای من وتو، تو،تو،تو.

زین در نتواند که برد باد غبارم
گر دست دهد خاک کف پای نگارم بر لوح بصر خط غباری بنگارم پروانه او گر رسدم در طلب جان چون شمع هماندم بدمی جان بسپارم بر بوی کنار تو شدم غرق و امیدست از موج سر شکم که رساند بکنارم امروز مکش سر زوفای من و اندیش زان شب که من از غم بدعا دست برآرم دامن مفشان از من خاکی که پس از من زین در نتواند که برد باد غبارم زلفین سیاه تو به دلداری عشاق دادند قراری و ببردند قرارم ای باد از آن باده نسیمی بمن آور کان بوی شفا بخش بود دفع خمارم گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری من نقد روان در دمش از دیده شمارم حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیزست عمری بود آن لحظه که جان را بلب آرم
آرشیو
حافظ وصال از ره دعا می طلبد
یارب دعای خسته دلان مستجاب کن
از سر ِ دیوانگی ، نوشتن
می خواستم این یکی را پی نوشتش کنم، از همین کارهایی که علیرضا زیاد انجام می دهد، پی نوشتش اما اگر می کردم، بدون تاریخ می بود، تاریخش همه، دو دهه عمر است.
حالا که برای خودش پستی شده، چقدر هم این لباس پستی بهش می آید. لباسِ پستی!!
همه ی حرفم این است، که چرا گاهی اینقدر زندگی سخت می شود!!؟ ها؟ دیگر نمی توانی بگویی به سادگیِ آب خوردن، چون دیگر آب هم از گلویت پایین برو نیست، رسوب کرده است، بسته شده است، عیارِ هق هقش بالا بوده است حتما. نمی دانم چه شده است ، ولی خوب می دانم که آب خوردن هم سخت شده است، خندیدن هم سخت شده است، درست مثل آپ کردن. نفس هم ، چاره ای اما نیست این یکی را.
اوقات ، اوقاتِ صبحِ زود بیدار شدن است، کار هرگز نکرده! از یک جاده ای که کنار یک مادی است مرا با خود می برند، شاد و خوشحالند، آخر رییسِ جُم هورشان، یکشنبه را هم تعطیل کرده اند!
جاده اش را ولی دوست داشتم، از معدود چیزهاییست که من این روزها دوست دارم. البته باز هم هست، ولی همینطور در حال کم شدند، نمی دانم چرا، کم می شوند این دوست داشتنی هایِ لعنتی.
جایِ دنجیست(به کسرِ دال) اینجا، آفتاب دارد تیغ می کشد، چقدر هم تیغ کشیدنش زیباست، نیمکت چوبیِ آن را انگار برای من و تو ساخته اند، حتما همینطور است. جای تو را می گذارم سمت راست ، خودم چپ می نشینم. یک چیز دیگر را هم دوست داشتم، اینکه نیمکتش بیشتر از دو نفر جا نداشت.
سخت شده است دیگر، همه چیزمان. انگار همه از همین نرده های پست قبل بالا آمده اند ، انگار همه تو را می بینند، انگار ما را می بینند دیگر، کمی سخت شده است. دوست دارم سریعا برگردم، آخر نمی خواهم این جای دنج را هم دوست بدارم، دیگر نمی خواهم چیزی را دوست بدارم. دیگر دوست ندارم نوشته هایم را ده بار اِدیت کنم وسپس پابلیش، دوست دارم همین طور یکهو برایت بنویسم، یکهو، آخ، ببخشید، بنا بود چیزی را دوست نداشته باشم!
همه ی دوست داشتنی هایم را می ریزم توی همین آب، همان جاده را هم ، حتی. از روی جاده ی آبی بر میگردم، همان آبیِ تو ، همان که بی آبیِ دلم آن را کمی دیر یافت.
تبلیغات


